
اما فلسفه وجودى معاصر با سورن كى ير كگارد، فيلسوف دانماركى، آغاز مى شود و سپس با نظريات كارل ياسپرس، مارتين هايدگر و نيچه در آلمان و آثار موريس مرلوپونتى، گابريل مارسل و ژان پل سارتر در فرانسه بال مى گسترد و با وجود نمايندگانى چون آلبركامو، كافكا، داستايوفسكى و نيكولاس برديائف به جامعه فكرى ـ ادبى معرفى مى شود.
اگزيستانسياليسم بيش از آن كه يك نظام فلسفى، سامانه نظام مند و يك طريق منظم انديشيدن باشد، درواقع يك شيوه فلسفيدن است.
مكتب اگزيستانس به معناى هستى گرايى يا اصالت وجود، درواقع اعتراضى بود به همه نظام هاى آرمانگرايانه هگلى كه بر مفاهيمى چون شعور، روح، خرد و ايده تأكيد داشتند و مى خواستند بر انسان مسلط شوند. اما فلسفه اگزيستانس با تكيه بر «هستى» و «انتخاب» فرد، به مخالفت با علم گرايى، خودمدارى و عينيت گرايى نظام هاى فلسفى سنتى برخاست. اين سامانه فكرى در جست وجوى «انسان گرايى» تازه اى بود كه به انسان و مفهوم وجودى وى مى پرداخت. از نظر فلاسفه هستى (اگزيستانس)، هستى انسان نخستين و بنيادى ترين حقيقت است و «وجود» انسان مجزا و مقدم بر «ماهيت» اوست.
براى روشن شدن مفاهيم «ماهيت» و «وجود» اين چنين مى توان توضيح داد كه؛ وقتى مى گوييم «ما انسان هستيم» يعنى ما «وجود» داريم و اين دليل بر اثبات وجود ما است و انسان بودن ما نيز دليل بر «ماهيت» و ذات ما است. بدين ترتيب، ماهيت انسان را بايد در وجود او جست وجو كرد.
اگزيستانسياليست ها واقعيت «بودن» و «وجود داشتن» را بر ذات و «ماهيت» انسان مقدم مى دانند و معتقدند وجود است كه ماهيت انسان را در شرايط مختلف (به صورت انسانى ترسو يا شجاع، خوب يا بد، زحمتكش يا تن پرور) مى سازد.
به اعتقاد اگزيستانسياليست هاانسان بدون هيچ خصيصه فطرى متولد مى شود. يعنى هيچ چيز اوليه اى به طور فطرى و ذاتى در او وجود ندارد كه او را هدايت كند. بنابراين انسان در اين دنيا و «عالم وجود» با رفتار، تجربه و تقليد از محيط براى خود «ماهيت» كسب مى كند.
اغلب اين گونه شايع است كه اگزيستانسياليست ها به دين و مذهب بى توجه اند. در حالى كه اگزيستانسياليسم اخلاقى ـ دينى كى يركگارد در مراحل تحول خود با معرفت ياسپرس همراه شد كه قرائت جديدى از اگزيستانسياليسم را عرضه كرد و آن اگزيستانسياليسم معنوى بود كه بر تعالى ارزش هاى دينى تكيه داشت و معتقدند اساس هستى، فرارفتن وجود از خود و فراافكندن خويش در خداوند است.
از نظر اگزيستانسياليست ها انسان به درون اين جهان فراافكنده شده است و محكوم به آزادى و مسئول سرنوشت، جامعه و زمان خود است و بايد مسئوليت اين آزادى و گناهى را كه به واسطه اعمالش مرتكب مى شود، بپذيرد.
انسان بايد با اراده خود به دنيا جهت دهد. بدين اعتبار فلاسفه اگزيستانس جبريت و سرنوشت از پيش تعيين شده را قبول ندارند و انسان را موجودى مختار مى دانند كه صنعتگر ويژگى ها و خصوصيات «وجود» خود است و همين مسأله آزادى در انتخاب و تصميم گيرى براى سرنوشت و آينده، و ترس از شكست و اشتباه در انتخاب باعث احساس دلهره و اضطراب در انسان مى شود و به همين دليل است كه انسان نمى تواند از آزادى اش راضى و خشنود باشد و اين نارضايتى ريشه نااميدى در انسان اگزيستانس است. يكى از مهم ترين جنبه هاى جنبش اگزيستانس كه موجب گسترش آن شد، پرداختن مضامين فلسفى در قالب ادبيات بود كه باعث توجه عامه مردم به اين مكتب فلسفى شد. فلاسفه اگزيستانس در حالى كه وامدار پديدارشناسى بودند از زبان انتزاعى منطقى آنالتيك گريزان بودند و با نوشتن داستان، نمايشنامه با استفاده از هنر و شيوه هاى بلاغى به انتقال مفاهيم و عقايد فلسفى خود مى پرداختند و اين چنين فلاسفه اى چون سارتر، سيمون دوبوار، كامو، داستايوفسكى، گابريل مارسل و حتى شوپنهاور با بيان عقايد فلسفى خود در قالب شخصيت هاى داستانى و نمايشى، عملاً مفاهيم فلسفى را به حوزه ادبيات و هنر وارد كردند و دوره اى از ادبيات فلسفى را در تاريخ رقم زدند.
در ادبيات اگزيستانس معمولاً به مضامينى چون تنهايى و انزوا، نوميدى و يأس، تشويش و دلهره، حزن و اندوه، پوچى و بدبينى، احساس گناه ناشى از مسئوليت انتخاب برمى خوريم. نگاه اگزيستانسياليست ها هميشه «نگاهى حسرت آلود به گذشته است.»
اغلب گفته مى شود ادبيات اگزيستانس، ادبياتى تراژيك و غمناك است و منتقدان، اين غم و اندوه را ناشى از هراس انسان از افتادن در دام «پوچى» زندگى و «مرگ» و نيستى تحليل مى كنند و مى گويند فلسفه «هستى» (اگزيستانس) در تقابل با «نيستى» و امكان «مرگ» معنا و مفهوم پيدا مى كند و انسان در مواجهه با «مرگ» است كه به درك «وجود» و «هستى» مى رسد. به اين اعتبار، يكى از نقاط برجسته و قابل تأمل در فلسفه و ادبيات اگزيستانس پرداختن به مضمون «مرگ» است.
در هنر، داستان و نمايش هاى اگزيستانس اغلب مضامينى چون تأثير مرگ در زندگى و رابطه مرگ با هستى و نيستى مورد تحليل و بررسى قرار مى گيرد كه در ادامه مقاله به مفهوم «مرگ» در ادبيات فلسفى برخى از شارحان انديشه اگزيستانس مى پردازيم.
سارتر: انسان نه آن چيزى است كه هست، بلكه آن چيزى است كه نيست.
ژان پل سارتر در راه پيداكردن فلسفه اگزيستانسيالسيم به حوزه ادبيات نقش بسزايى داشت و به عنوان مطرح ترين نماينده ادبيات اگزيستانسياليستى در آثار ادبى ـ فلسفى خود به وضوح به خواننده نشان مى دهد كه «ما تنها در مواجهه با مرگ است كه مى توانيم خود را انسان حس كنيم.»
سارتر در رمان «ديوار» پوچى زندگى در برابر مرگ را به داستان مى كشد و به بررسى احساس و حالات انسان در هنگام روبه روشدن با مرگ مى پردازد.
موضوع رمان «ديوار» درمورد سرنوشت سه نفر جمهوريخواه اسپانيايى است كه فاشيست ها آنان را به مرگ محكوم كرده اند و در انتظار اعدام به سر مى برند. مأموران اجراى حكم دونفر آنان را تيرباران مى كنند و به نفر سوم كه «اى بى تيا» نام دارد وعده مى دهند اگر محلى كه سردسته شان، گريس، پنهان شده است را به آنان نشان دهد، او را آزاد خواهند كرد. «اى بى تيا» كه اميدى به زندگى ندارد و نسبت به مرگ بى تفاوت است براى اغفال و دست انداختن زندانبانان به دروغ به آنان مى گويد كه گريس در قبرستان مخفى شده است، اما از قضا زندانبانان گريس را به طور اتفاقى در قبرستان پيدا مى كنند و «اى بى تيا» مورد عفو قرار مى گيرد و آزاد مى شود.
سارتر از زبان «اى بى تيا» لحظه اى كه در اتاق اعدام در انتظار مرگ است، مى گويد: «در آن حالى كه من داشتم اگر كسى مى آمد و مى گفت كه زندگيم به من بخشيده شده است و اجازه دارم به خانه برگردم، با بى اعتنايى به او مى گفتم برايم فرقى نمى كند. وقتى انسان مى داند جاودانه نيست حال چه فرقى مى كند كه يك ساعت انتظار بكشد يا چندين و چند سال.»
سارتر در نمايشنامه «دربسته» كه حكايت سه نفر در جهنم است از زاويه اى ديگر به مرگ مى نگرد و مرگ را لحظه پايان امكان «انتخاب» و «آزادى» توصيف مى كند. همچنين او در كتاب فلسفى خود به نام «هستى و نيستى» به تحليل هستى از سه ديدگاه «هستى در خود» (etre en soi) «هستى براى خود» (etre pour soi) و «هستى براى ديگرى) (eter pour autrui) مى پردازد و مى گويد «نيستى» براى انسان تنها در برابر «هستى براى خود» معنا و مفهوم مى يابد و در تعريف انسان و رابطه آن با نيستى مى نويسد: «انسان نه آن چيزى است كه هست، بلكه آن چيزى است كه نيست.»
در توضيح اين عبارت سارتر مى توان گفت كه انسان مى تواند همه آن امكان هايى هم باشد كه هم اكنون و در حال نيست ولى اين امكان ها بالقوه براى انسان موجود است و امكان تحقق دارد.
به عقيده سارتر، هنگامى كه انسان به آينده نظر مى كند با نيستى و مرگ مواجه مى شود كه در مقابل چنين خلأيى دچار وحشت و دلهره مى شود و خود را در اين عالم «تنها» حس مى كند و همين احساس است كه مسبب غم و اندوه و احساس دلهره و اضطراب انسان در زندگى مى شود.